❸ « ❷ « ❶

دیــــــــــروز » امـــــــــروز » فـــــــــــردا

همزمان که پیرتر می شویمـ
بیشتر و بیشتر درمی یابیمـ که مهمـ نیست چه ظاهری داریمـ یا مالک چه هستیمـ.
مهمـ انسانی ست که به آن مبدل گشته ایـمـ.

سرداری  شنبه سوم آبان 1393       

یکی...

یکی رفتُ
یکی موندُ
یکی از غصه هاش خوندُ
یکی بردُ
یکی باختُ
یکی با قسمتش ساختُ
یکی رنجید
یکی بخشید
یکی از آبروش ترسید
یکی بد شد
یکی رد شد
یکی پابند مقصد شد
تو اما باش
خدا اینجاست
تو قلب ماست.

سرداری  شنبه سوم آبان 1393       

بهشت را نمیخواهمـ

ﮔﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ
ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﺎﻧﮕﺎﻫﺶ
ﺑﺎﮐﻼﻣﺶ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﺵ
ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺶ...
ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ
ﺑﻬﺸﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻫمـ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ...

سرداری  چهارشنبه سی ام مهر 1393       

گاهی

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿـﺪ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻱ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎمـ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐمـ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ.
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ، ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...

سرداری  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393       

چند تا نکته به دردبخور

ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ : ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ ﻧﯿﺴتید و ﺩﻭمـ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿد.
همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوان گفت ولی گفته ها را نمیتوان پس گرفت.
با آدمایی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست دوست نشین چون شما رو همـ بلاتکلیف میکنند.
آدمـ ها را از آنچه درباره ی دیگران میگویند بهتر میتوان شناخت تا از آنچه درباره ی خود میگویند.
با یک گل همـ “بهار” می شود اگر در دلمان جوانه بزند.
«قدرت» در دیدن معایب نیست؛ در گفتن محاسن است.
در مسابقه بین شیر و آهو ، بسیاری از آهوها برنده می شوند چون شیر برای غذا میدود و آهو برای زندگی. پس هدف مهمـ تر از نیاز است.

سرداری  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393       

دچار

دکتر می گفت به خاطر فشارهای ناخواسته و عدمـ توجه به خودمـ رگ سیاتیک کمرمـ متورمـ شده و دیسک مهره های 3 و 4 کمرمـ بیرون زده.می گفت نیاز به عمل نیست و با استراحت دوماهه خوب می شود.

چند روزی نمیتوانستمـ حتی دراز بکشمـ و روی پاهـایمـ بایستمـ.

همچو بچه ای که تازه راه رفتن را بلد شده است چند قدمی که میرفتمـ میافتادمـ و باز بلند میشدمـ. این روزها بهتـرمـ. میتوانمـ راه برومـ و به غیر از سقف خانه چیزهای دیگر همـ ببینمـ. ولی همچنان باید استراحت کنمـ.

امروز با عصا و دست گرفتن به دیوار یه سری به حیاط خانه زدمـ. انگار سالها کسی در این خانه نبوده. گل های ناز باغچه امـ و درختای اون همه خشک شده بودن. کبوترهامـ به خاطر گشنگی و تشنگی رفته بودند و ...

سرداری  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393       

... و باز هم تو

نازمـ به ناز آن کس که ننـازد به ناز خویش
مـارا به ناز ، ناز فروشان نیــاز نیست...

آشوبمـ ، آرامشمـ تویی

سرداری  یکشنبه ششم مهر 1393       

اللهم

اللّهمّ طَهّر قلبي مِن النِّفـاق
و عَملي مِن الرّيـا
و لِساني مِن الكِذب
و عَيني مِن الخيانة.

خداوندا ؛ قلب مرا از نفاق و دورویی ، عملمـ را از ریـا ، زبانمـ را از دروغ و چشممـ را از خیانت پاک و دور گردان.

سرداری  شنبه پنجم مهر 1393       

دست پدر

از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند .
خانمی گوشی را برداشت. مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست و چندسال انتظار ، پیکر شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند.
برخلاف تمامـ موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانمـ فقط یک جمله گفت : حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟
آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد. گذشت ...
روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده.
وارد کوچه شدند. دیدند انگار در خانه شهید مراسم جشنی برپاست.
در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلومـ شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود.
خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید.
خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مـادر و داماد بمانند و همرزمـ پدرش. همه رفتند.
گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد. گفت: استخوان دست پدرمـ را به من نشان بده.
نشان داد.
استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین! ببین این مرد که می بینی پدر من است.
نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش .
ببین این دستِ پدر من است که روی سرمـ هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرمـ پدر ندارد...
 

سرداری  شنبه پنجم مهر 1393       

زمامـ همه امور به دست اوست

سکوت می کنمـ تا خدا سخن گوید.
رها می کنمـ تا خدا هدایت کند.
دست برمی دارمـ تا خدا دست به کار شود.
به او می سپارمـ تا آرامـ شومـ.
می بخشمـ تا او عدالتش را اجرا کند...

سرداری  جمعه چهارم مهر 1393       

مطالب قدیمی‌تر