❸ « ❷ « ❶

دیــــــــــروز » امـــــــــروز » فـــــــــــردا

دیروز

 

نمیدونمـ از دست کی ناراحت بودمـ

سرداری   یکشنبه سی ام شهریور 1393      | 

نقطه سرخط

داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیمـ یک نقطه بگذاریمـ آخرش و همه چیز را تمامـ کنیمـ .
بعضی جاها هر چه به سرمان آمد باز همـ پایانش نقطه نگذاشتیمـ ، گفتیمـ نه ، خب شاید فلان طور شده ، شاید بسار طور بوده و ...
شاید ترسیدیمـ ، شاید شک کردیمـ ، اما مهمـ این بود که آخرش یک نقطه نگذاشتیمـ و تمامش نکردیمـ.
هر رکبی که میشد را به ما زد و ما همـ تا جا داشتیمـ خوردیمـ ، آخ مان همـ در نیامد ،
گفتیمـ جبر روزگار است حتمـا مجبور بوده ، حتمـا وادار شده و باز همـ نقطه نگذاشتیمـ و ادامه دادیمـ !
من فکر میکنمـ این نقطه گذاشتن خیلی جرات میخواهد ، خیلی زیاد.
اینکه زود یک رابطه را پایان دهی را منظورمـ نیست.
تلاشت را برای نگهداشتنش انجامـ بده ، اما اگر بارها و بارها اعتماد تو را بهمـ ریخت ؛ اگر نگذاشت زندگی کنی ، تو برای خودت زندگی کن ...
هرچه وابستگی تو کمتر باشد روح بزرگتری خواهی داشت.
وقتی همه چیز را دیدی و شنیدی ، بهتر می توانی تصمیمت را بگیری و محکمـ تر و پررنگ تر از همیشه نقطه ی آخرش را بگذاری و بگویی تمامـ
تمامِـ تمامـ...
ما آدمـ ها ، خیلی هایمان چوب همین نقطه نگذاشتن ها و تمامـ نکردن هایمان را میخوریمـ
تقصیر دیگران نبود ،
از همان اول اولش اشتباه خودمان بود .
به ما تمامـ کردن منطقی را یاد نداده بودند...
همین.

سرداری   شنبه بیست و نهم شهریور 1393      | 

پاسخ

کائنات شما را مجازات نمیکند ؛
برکت همـ نمیبخشد ؛
کنترل همـ نمیکند...
کائنات تنها به آن ارتعاشى که از جانب شما ارسال میشود پاسخ میدهد.
شاد بیاندیشى، شادمانى نصیبت میشود.
منفى بیاندیشى، آنچه نصیبت میشود منفی ست.
هر سیگنالی که از تو به بیرون ارسال شود مثل بازگشت صـدا به سویت باز میگردد.


این جهان کوه است و فعل ما ندا               سوى ما آید نداهـا را صـــــدا

سرداری   شنبه بیست و نهم شهریور 1393      | 

زبان مثبت

دوستی دارمـ که هر وقت به او بگویی "خسته نباشی" ، پاسخ می دهد: بهتر است به جای جمله ای که یک کلمه با بار معنایی منفی دارد (خسته) و فعلی که منفی است (نباشی) ، همین مفهومـ را با کلمات پر انرژی بگویی؛ مثلاً : خدا قوت.
او هیچ وقت نمی گوید: "ببخشید مزاحمـ شدم" ، بلکه می گوید: "از این که وقت تان را در اختیار من گذاشتید سپاسگزارمـ."
خودش تعریف می کرد که یک بار مدیر ساختمان شان نوشته ای را مقابل در مجتمع مسکونی شان زده بود با این عبارت که "در صورت توقف، چهار چرخ ماشین تان پنچر می شود." و او از مدیر ساختمان اجازه گرفته و آن را با این نوشته عوض کرده بود : "دوست مهربان! از این که ما را درک کرده و مقابل در توقف نمی کنید ، یک دنیا ممنونیمـ."
وقتی فرزند او در امتحانی نمره خوبی نیاورده بود، به جای آن که مانند خیلی از پدر و مادرها به او سرکوفت بزند گفته بود: "تو توانایی های بیشتری داری، لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست و من مطمئن هستمـ در امتحان بعدی نمره بهتری خواهی گرفت." و همین جملات ساده بسیار اثر بخش بود.
آنچه این دوست مرا بین همه آشنایان ، محبوب کرده است نوع ادبیاتی است که به کار می برد. ادبیات او همیشه آکنده از کلمات مثبت است و همین گفتار ، رفتار او را نیز به طرز ملموسی مثبت و دوست داشتنی کرده است.
آخرین چیزی که از او یاد گرفتمـ همین دیروز عصر بود که بعد از یک روز کاری پرمشغله به همراه دوست مشترک مان به دفتر من آمدند. دوست مشترک مان در حالی که روی مبل ولو می شد گفت: وای! دیگه نای نفس کشیدن هم ندارم" و او هم که دست کمی از دوست مشترک مان نداشت گفت: " روز پرتلاشی بود ، باید خوب استراحت کنمـ."
من ، مدت هاست که می کوشمـ مانند او ، مسائل مختلف را با زبان مثبت بگویمـ. یکی از تمرین های ذهنی من در این مدت، تبدیل جملات با بار معنایی منفی به جملاتی با همان مفهومـ اما با بار معنایی مثبت است.

سرداری   پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393      | 

خدایـا

ممنونمـ ازت بابت خیلی چیــــزا
یه چیزایی که زیــــاد بهش فکر نمیکنیمـ
مثلاً به اینکه چشمـ بیــنا داریمـ و میتونیمـ لبخند مـادر و پدرمون رو ببـــینیمـ
مثلاً به همین خونه ایی که میدونیمـ فردا همـ هست و آواره ی خیابونا نمیشیمـ
مثلاً به اینکه صبح و ظهر و شب سیـــر از پای سفره بلند شدیمـ
خدایا ازین مثلاً ها خیـلی زیاده خیـــــلی
خدایا بی انـــصافیه منــو ببــــخش اگه گاهی …
شـکرت نـــمی کنمـ...
خدایـــا شکرت

سرداری   دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393      | 

ارزیابی عملکرد

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانمـ ، مي توانمـ خواهش كنمـ كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد ؟
زن پاسخ داد : كسي هست كه اين كار را برايمـ انجام مي دهد.
پسرك گفت: خانمـ ، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجامـ خواهم داد.
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد : خانمـ ، من پياده رو و جدول جلوي خانه را همـ برايتان جارو مي كنمـ. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت ، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشمـ آمد ؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارمـ كاري به تو بدهمـ.
پسر جواب داد: نه ممنون ، من فقط داشتمـ عملكردمـ را مي سنجيدمـ.
من همان كسي هستمـ كه براي اين خانمـ كار مي كند.

سرداری   یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393      | 

کاش می شد

کاش می شد دوباره از مـادر بزادمـ
چه راههای رفته که نمی رفتمـ باز
چه راههای نارفته می رفتمـ این بار
چه کارهای کرده که نمی کردمـ باز
چه کارهای ناکرده که می کردمـ این بار
چه عشق های ورزیده که نمی ورزیدمـ باز
چه عشق های ناورزیده که می ورزیدمـ این بار
چه دلهای شکسته که هرگز نمی شکستمـ
چه حرفهای گفته که هرگز نمی گفتمـ
چه باده های ننوشیده که می نوشیدمـ
چه بوسه های ناگرفته که می گرفتمـ
چه گناهان ناکرده که می کردمـ
کاش می شد دوباره از مـادر بزادمـ
کاش می شد...

سرداری   شنبه بیست و دوم شهریور 1393      | 

اگر...

اگر آنگاه كه همه سرها به باد مي روند و همه نگاه هاي تقصيـر خيره تو را مي نگرند بتواني سر خود را نگهداري.
اگر آنگاه كه همه با ترديد تو را نظاره مي كنند بتواني بخود اعتماد كني و در عين حال به ترديد ها نيز بها دهي.
اگر بتواني منتظر بماني اما از انتظار كشيدن كسل نگردي.
اگر بتواني آنگاه كه در باره ات دروغ مي گويند خود تن بدروغ نيالايي و آنگاه كه بر تو تنفر مي ورزند راه بر تنفر بر بندي و در عين حال مغرور نباشي كه چقدر خوب و عاقلي.
اگر بتواني رويا ببيني ولي روياها را ارباب خود نسازي.
اگر بتواني بينديشي ولي صرف انديشيدن را مقصود خود قرار ندهي.
اگر نه دشمنانت بتوانند تو را بيازارند و نه دوستانت.
اگر همه مردم برايت مهمـ باشند ولي نه از اندازه بيرون.
اگر بتواني هر دقيقه برگشت ناپذير زندگي را با دويدن مسافت شصت ثانيه اي پر كني...
زمين از آن توست با هر چه كه در آن است
و مهمتر از همه فرزندم ! به تو مي توان گفت مرد !

سرداری   پنجشنبه بیستم شهریور 1393      | 

پشت سر خراب...

پل های پشت سرت را خراب نکن،
متعجب خواهی شد اگر بدانی بارها ناچار خواهی بود از همان رودخانه عبور کنی.

سرداری   چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393      | 

رنگ دنیا

دنیـا و زندگی رنگ ندارد ، ما آدمـ ها هستیمـ که به آن رنگ میدهیمـ و آن را رنگ آمیزی میکنیمـ. یکی سفیـد پاک ، یکی قرمز شاد ، یکی سبز و خرمـ ، یکی زرد قنـاری ، یکی سیـاه شَبَق ، یکی آبی بـارانی و ... عده ای همـ رنگاوارنگ از همه رنگ.

سرداری   سه شنبه هجدهم شهریور 1393      | 

مطالب قدیمی‌تر