❸ « ❷ « ❶

دیــــــــــروز » امـــــــــروز » فـــــــــــردا

گذار زندگی

گاهي تنهايي را بهانه ميكنيمـ براي باهمـ بودن. چه دير ميفهميمـ كه گاههاي زيادي از پسمان ميگذرد و ما در كنار همـ باز تنهاييمـ.فقط جنس تنهاييمان فرق ميكند. برای يكي رنگي است و براي آن يكي سياه و سفيد. زندگي تجربه ي لحظه ها و گاههاي گذرانيست كه رفتنش را حتي حس همـ نميكنيم.
ناگهان در زلالي آينه تارهاي سپيد را ميبينيمـ كه تلنگر گذشت سالهاي از پس همـ را به ما نهيب ميزند.
روزهاي خوب كودكي؛ چقدر دلمـ براي شادي ها و غمـ هاي بي دليلت تنگ شده. آرزويمـ اين است كه در جدال تمامـ ناشدني بزرگسالي ، كودك ماندن را از ياد نبرمـ چرا که كودك ماندن به گاه بزرگي درسي است كه زندگي بمن آموخت. كوچك باش ولي بزرگ بيانديش...

   دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳      | 

بهشت جای دیگری نيست...

بهشت اول آغوش مادریست که با تمامـ وجود بغلت کرد و شیرت داد.
بهشت دومـ دستان پدریست که برای راه رفتنت با تو کودکی کرد.
بهشت سومـ خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت تمامـ اسباب بازیهایش را به تو داد.
بهشت چهارمـ معلمی بود که برای دانستنت با تمامـ بزرگیش همسنت شد تا یاد بگیری.
بهشت پنجمـ آغوشی بود که هرگز در آغوشش نگرفتی.
بهشت ششمـ دوستیست که روز عقدت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند.
آری بهشت همین حوالیست ، مادرت را بنگر ، پدرت را ببین ، خواهر یا برادرت را حس کن ، دوستت را به یاد بیاور ، عشقت را از خاطرت بگذران.
نگرانمـ برایت...
یک وقت دیر نشود برای بهشت رفتنت. بهشت را با همه قلبت حس کن همین نزدیکیست.
شاید همین الان از کنارت گذشت اما تو ندیدی...

   یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳      | 

بازآ

یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرمـ و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیمـ
محتاج به غیر خود مگردان ما را
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ

   سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳      | 

نقاب

نقاب ، پوششی که این روزها همه به وفور استفاده می کنیمـ.
در برخورد با هر شخص نقاب مخصوص او رو به چهره خود میزنیمـ و باهاش مراوده می کنیمـ.

این آدمـ هایی که میبینی اطرافت می گذرند و مثلا به ظاهر مشغول کار خود هستند ، همه نقاب بر چهره خود زدند و در آرزوی نابودیِ تو ...

این روزها اگه خودت باشی زیاد جالب نیست، تو ذوق میزنی، تکراری میشی، نابود میشی...

 

   یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳      | 

هنرمندی که هنرش مردمداری بود رفت

خاتمی ها در عزای خواهر دلسوزی که دیاری را مادر و همراه بود.
سالها زیست و تلاش و کار کرد و زحمت کشید و نه توقعی کرد و نه درخواستی داشت. او خودش بود، همان که باید باشد.
تربیت یافته در کانون خانواده ای که یک سوی آن سید روح الله خاتمی بود، پیر اخلاق و متانت این دیار کویری و سوی دیگر مادری صداقت مدار و زحمتکش و با پشتکار. مادری که چشمانش بخاطر ترکش های «سیاست» ، دیگر سویی ندارد تا اشکی برای دردانه اش بریزد.
حاجیه سیده فاطمه خاتمی(خواهر سیدمحمدخاتمی رئیس جمهور سابق) ، واعظ با عمل و معلمـ اخلاق عملی و رفتاری بود ، از آن معلمـ های هنرمند و آگاهی که با حرکت و رفتارهایشان درس یاد می دهند. در بازار ، خانه ، مسجد و حتی در بیمارستان و بر روی تخت و بستر بیماری.
امروز پرستاران و خدمه و کادری که در لحظات درمان همـ با او بوده اند ، اشک می ریزند ، با سوز و از ته دل ، چرا که هر کس یک یادگار ارزشمندی از او دارد. یادگاری که گاه تنها یک نگاه پر مهر بوده.
حتی در بستر بیماری و در اوج درد به کسی اخمـ و پرخاش نکرد و توقع نداشت و توقع نکرد تا با او بهتر از دیگران باشند و در زمانه غرور و منیت ها این چیز کمی نبود.
مادر شهید ، دختر امامـ جمعه فقید سال های دور یزد و خواهر سید محمد خاتمی در زمان رئیس جمهور بودن ، همه و همه ، فقط مسئولیت و درد و رنج او را بیشتر می کرد و او که مردمداری و اخلاق را همچون دیگر خواهران و برادرانش از پدر یاد گرفته بود ، همیشه با مردمـ بود و بین خودش و مردمـ فاصله ای ایجاد نکرد.
امروز اگر کسی برای فراقش اشکی می ریزد ، از ته دل و با همه وجود می ریزد و چون او را می شناسد می ریزد ، که سزاوار خوب بهره بردن از زندگی بود و اما با درد و با مرگ از سرطانش نیز فریاد رساتری برآورد که ای مسئولان شهر و استان و کشور ، مواظب سرعت شیوع سرطان باشید.
فاطمه خاتمی ، «مادر» و «دختر» و «زن » و «خواهر» و «بیمار» نمونه و هنرمند اخلاق مداری بود که به زنان و دختران و آنهایی که او را می شناختند یاد داد که می توان از دستان و انگشتان نیز برای کارهای مفید ماندگار استفاده کرد. که می توان غرور نداشت و ساده زیست و ساده زندگی کرد و در همه حال به یاد خدا بود.
اینک او فارغ از دردهای تلخ و سخت سرطان ، بسوی معبودش شتافته است و داغش برای فرزندان سید روح الله خاتمی بجاد مانده است.
خدایش او را بیامرزد.

   شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳      | 

درس های زندگی

تازه فهمیدمـ که بازی های کودکی حکمت داشت :
زوووو:تمرین روزهای نفس گیر زندگی.
آلاکلنگ:دیدن بالا پایین دنیا.
سرسره:تمرین سخت بالا رفتن و راحت پایین آمدن.
هفت سنگ:تمرین نشانه گرفتن به هدف.
وسطی:تمرین همیشه در وسط میدان بودن.
پر یا پوچ:دقت در انتخاب.
خاله بازی: آیین مهمانداری.
آسیا بچرخ : حمایت از همدیگر و متحدشدن.
یه قول دو قل : مشکلات اگر یکی یکی مانند سنگ سخت باشد از پس آن برمی آییمـ...
یادش بخیر اون روزا ، درس یاد گرفتن زندگی چه ساده بود ...

   دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳      | 

کل من علیها فان

چند روزه همش این دو آیه ورد زبونمـ هست.

آیه های 26 و 27 سوره الرحمن.

   یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳      | 

سهمـ فراموش شده عشق در زندگی

ما در جامعه ای قرار داریمـ که حق نداریمـ آنگونه ای که می خواهیمـ زندگی کنیمـ و مجبوریمـ آنگونه که می توانیمـ و می خواهند زندگی کنیمـ و این یعنی فاجعه ای به وسعت یک عمر زندگی بدون عشق و هدف و ...
این روزها کسی دیگر به چیزهایی که نیست فکر نمی کند ، چیزهایی مثل عشق و هدف ؛ بسیاری در جستجوی گذشته هستند و بسیاری همـ در پی یافتن فردا و آنچه که در این میان بسادگی از بین می رود ، امروز است.
ما دیگر حتی جرات بکار بردن کلمه «دوستت دارمـ» را همـ نداریمـ و حتی به کسی که دوستش داریمـ همـ نمی توانیمـ بگوییمـ : دوستت دارمـ ، دوستت دارمـ که بهانه ای برای زندگی هستی...

اگر کسی را دوست دارید و فکر می کنید جرات دارید همین الان به او بگویید :  دوستت دارمــ

   سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳      | 

ثانیه‌های اولیه زندگی

 

با درد و خون و ترس و ... بدنیا میاییمـ. یه مدت زندگی میکنیمـ و به هر نحوی میگذرونیمـ و بعدشمـ همه رو جا میزاریمـ و میریمـ...

چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست ؟

پس چرا آگاهی از این قصـه ما را نیست ؟


ادامه مطلب
   شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳      | 

درسی که فهمش درد دارد ...

گه گاهی انسان به مراحلی از تحول می رسد که می بیند آن چه که مقبول بود ، دیگر کارآمد نیست و آن چه که کارآمد است هنوز مقبولیت پیدا نکرده است.
و حیران می ماند که چه باید کرد...

   پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳      | 

مطالب قدیمی‌تر