❸ « ❷ « ❶

دیــــــــــروز » امـــــــــروز » فـــــــــــردا

بگو برگردد به تو ...

خدایا پشیمان شده ای نه ؟ حق داری. هر کس همـ جای تو بود پشیمان میشد. خدایا بیـا عاقلانه فکر کن. او از آتش بود و ما از خاک. معلـومـ است که برتر بود. معلـومـ است که سجده نمیکرد. خودت همـ اگر جای او بودی سجده نمیکردی. خدایا ، او مغـرورتر بود از بقیه. تُخس تر بود. خودت که میدانی ؛ بچه های تخس بیشتر دوست داشته میشوند. یک حسی بهمـ میگوید تو همـ او را بیشتر از بقیه دوست داشتی.

خدایا ، پشیمانی نه ؟ پشیمانی که عزیز دردانه ات را سرِ هیچ از دست دادی نه ؟سر یک مشت خاک. سر یک مشت گِل ...

خدایا ، چه قدر گفت: نا فرمانی میکند ، گفتی خلیفه است. گفت گناه میکند ، گفتی خلیفه است. گفت بی رحمـ است ، گفتی خلیفه است . گفت قدرنشناس است ، گفتی خلیفه است . گفت فراموشت میکند ، گفتی از رگ گردنش به او نزدیک ترمـ . خدایا ، از این نزدیک بودن های یک طرفه چه خیری دیدی ؟

میدانی خدایا ، تو تنها نبودی. یک عالمه دمـ و دستگاه داشتی و برو بیا داشتی و به قول خودت خلیفه داشتی و فرشته داشتی و هفت آسمان و زمین داشتی؛ ولی از وقتی او رفت ، از وقتی طردش کردی ، در گوش همه خواندی : قل هو الله احد ... خوب معلومـ است وقتی کسی که باید باشد ، نباشد ، تنها میشوی. با وجود یک عالمه آسمان و زمین و فرشته و خلیفه تنها میشوی...

خدایا یادت هست ؟ خودت همـ مانده بودی در این آفرینش عجیب و غریب ! آنجایی که سرت را انداخته بودی پایین و آرامـ جواب میدادی خلیفه است ، شک توی صدایت موج میزد . خوب میدانستی نه خلیفه است نه اشرف . فقط لـج کرده بودی . میخواستی ضـایع نشـوی مثلا . خدایا یادت هست رفتنش را نگاه نکردی ؟ که اگر سر برمیگرداندی نه او حالا یک طرد شده ی دلتنگ بود ، نه تو یک تنهـای دلتنگ...

خدایا ، خیلی از آن روز گذشته ولی عیب ندارد . بیـا لباس خدا بودنت را در آر . بگو برگردد به تو ...

ما همه سجده میکنیمـ ...

سرداری  یکشنبه چهارم آبان 1393       

قصه ای که می توانست پایانی دیگر داشته باشد

ریحانه قبل از اعدامـ مرده بود
ریحانه قبل ازین سپیده و قبل از حس سردی طناب دار بر گردن ، مرده بود ، نه یکبار ، که هزاران بار در هر روز طی هفت سال و چه سخت مرگی است اینگونه هر روز مردن. بی شیون ، با درد.
ریحانه بخاطر یک اشتباه ، یک رفتن و یک پرواز بی هنگامـ و بدون تفکر ، هفت سال از بهترین سالهای جوانی را توامـ با اشک و بغض و ترس مرگ ، پشت میله های زندان گذراند و سرانجامـ وقتی که از هر لحظه مردن و زنده شدن خسته و «عاصی» شده بود ، مُرد. مردنی که برخلاف هزاران بار مرگ پیشین ، فقط چند دقیقه و شاید چند لحظه طول کشید.
اینک قاتل و مقتول در انتظار دادگاه خداوند قادر هستند ، خداوندی که صلاح بندگانش را بسیار بیشتر از بندگانش می داند و اما اویی که می توانست ببخشد و با بخشش فرصت دوباره ای برای زندگی و جبران به ریحانه بدهد ، با این درد و زخمـ مانده برجا چه می کند ؟
آنچه که ریحانه را به پای چوبه دار کشاند ، جدال تلخ و سخت حقیقت با واقعیت در جامعه بود. او هیچ چیز ، حتی مرگ را نیز باور نکرد. اما مُرد تا باور کند.
بی عشق ، در جستجوی هوس ، پابه پای مرد غریبه تا خلوت رفتن و خیره شدن به پدری که دخترش را معشوقی برای همآغوشی می خواهد؛ و او با ضربات کارد ، چه کسی را کشت ؟ شیطان را ؟ خودش را ؟ و یا مردی که جای پدرش را داشت ؟
ریحانه قبل از آنکه بزرگ شود ، قبل از آنکه مادر شود ، قبل از آنکه بتواند ببیند و بفهمد ، قاتل و رسوا و انگشت نما شد و در نهایت تسلیمـ مرگ گشت ، تا یکبار دیگر با همه توان ، صدای زنگ ها را برای گوش هایی که هنوز بسته است بصدا در آورد.
ریحانه را من و تو می شناسیمـ ، او را بارها و بارها با چهره های مختلف ، در همین نزدیکی ، در همین شهر و در کنار خود دیده ایمـ. او عصیان عشق های سرکوب شده در یک جامعه طبقاتی مملو از تبعیض است. جامعه ای که در آن پیرسالان تویوتا و مزدا و پرادو سوار ، بدون پروا و واهمه ، در جستجوی دختران جوان و لحظه های همنشینی با معشوقانی تازه سال می باشند.
اینک ریحانه رفت ، تا دیگر پدران و مادران ، به فکر ریحانه های خود باشند.
چه کسی می داند ریحانه بعدی ، نفر بعدی نامش کیست !؟
http://up.graaam.com/uploads/imag-6/upload39af6e5615.jpg
سرداری  یکشنبه چهارم آبان 1393       

چیستی

همزمان که پیرتر می شویمـ
بیشتر و بیشتر درمی یابیمـ که مهمـ نیست چه ظاهری داریمـ یا مالک چه هستیمـ.
مهمـ انسانی ست که به آن مبدل گشته ایـمـ.

سرداری  شنبه سوم آبان 1393       

یکی...

یکی رفتُ
یکی موندُ
یکی از غصه هاش خوندُ
یکی بردُ
یکی باختُ
یکی با قسمتش ساختُ
یکی رنجید
یکی بخشید
یکی از آبروش ترسید
یکی بد شد
یکی رد شد
یکی پابند مقصد شد
تو اما باش
خدا اینجاست
تو قلب ماست.

سرداری  شنبه سوم آبان 1393       

بهشت را نمیخواهمـ

ﮔﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ
ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﺎﻧﮕﺎﻫﺶ
ﺑﺎﮐﻼﻣﺶ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﺵ
ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺶ...
ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ
ﺑﻬﺸﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻫمـ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ...

سرداری  چهارشنبه سی ام مهر 1393       

گاهی

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿـﺪ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻱ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎمـ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐمـ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ.
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ، ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...

سرداری  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393       

چند تا نکته به دردبخور

ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ : ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ ﻧﯿﺴتید و ﺩﻭمـ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿد.
همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوان گفت ولی گفته ها را نمیتوان پس گرفت.
با آدمایی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست دوست نشین چون شما رو همـ بلاتکلیف میکنند.
آدمـ ها را از آنچه درباره ی دیگران میگویند بهتر میتوان شناخت تا از آنچه درباره ی خود میگویند.
با یک گل همـ “بهار” می شود اگر در دلمان جوانه بزند.
«قدرت» در دیدن معایب نیست؛ در گفتن محاسن است.
در مسابقه بین شیر و آهو ، بسیاری از آهوها برنده می شوند چون شیر برای غذا میدود و آهو برای زندگی. پس هدف مهمـ تر از نیاز است.

سرداری  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393       

دچار

دکتر می گفت به خاطر فشارهای ناخواسته و عدمـ توجه به خودمـ رگ سیاتیک کمرمـ متورمـ شده و دیسک مهره های 3 و 4 کمرمـ بیرون زده.می گفت نیاز به عمل نیست و با استراحت دوماهه خوب می شود.

چند روزی نمیتوانستمـ حتی دراز بکشمـ و روی پاهـایمـ بایستمـ.

همچو بچه ای که تازه راه رفتن را بلد شده است چند قدمی که میرفتمـ میافتادمـ و باز بلند میشدمـ. این روزها بهتـرمـ. میتوانمـ راه برومـ و به غیر از سقف خانه چیزهای دیگر همـ ببینمـ. ولی همچنان باید استراحت کنمـ.

امروز با عصا و دست گرفتن به دیوار یه سری به حیاط خانه زدمـ. انگار سالها کسی در این خانه نبوده. گل های ناز باغچه امـ و درختای اون همه خشک شده بودن. کبوترهامـ به خاطر گشنگی و تشنگی رفته بودند و ...

سرداری  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393       

... و باز هم تو

نازمـ به ناز آن کس که ننـازد به ناز خویش
مـارا به ناز ، ناز فروشان نیــاز نیست...

آشوبمـ ، آرامشمـ تویی

سرداری  یکشنبه ششم مهر 1393       

اللهم

اللّهمّ طَهّر قلبي مِن النِّفـاق
و عَملي مِن الرّيـا
و لِساني مِن الكِذب
و عَيني مِن الخيانة.

خداوندا ؛ قلب مرا از نفاق و دورویی ، عملمـ را از ریـا ، زبانمـ را از دروغ و چشممـ را از خیانت پاک و دور گردان.

سرداری  شنبه پنجم مهر 1393       

مطالب قدیمی‌تر