X
تبلیغات
❸ « ❷ « ❶

❸ « ❷ « ❶

دیـــروز » امــروز » فـــردا

شـاید فقط یک همراهی ، انتظـار را شیرین تر کند ...

در گوشه آسایشگاههای سالمندان، زنان رنجوری زندگی می کنند که روزگاری سهمی از جوانی و زیبایی داشته اند. اما مادر بودن برای آنها مهمتر بوده یعنی همان نکته ای که به خاطر غفلت ما، آنها را میهمان خانه سالمندان کرده است.

فرشتگان خسته هنـوز همـ مادران این سرزمین اند...


ادامه مطلب
+  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393      | 

می‌دونمـ که تو همـ روزی عاشق خواهی شد

پســـرمـ ! پسرِ خوبمـ…


ادامه مطلب
+  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393      | 

دو دریاچه

در فلسطین دو دریاچه هست. یکی از آن ها تمیز و تازه است، ماهی ها در آن جست و خیز می کنند، سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است، ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند.
رودخانه اُردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون این دریاچه می ریزد. دریا زیر نور آفتاب برق می زند. مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند. پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هاشان را ساخته اند.
رود اُردن به دریاچه دیگر هم می ریزد. اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید، نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید، رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است، رود اُردن، دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کتد، قطره ای از خود بیرون می ریزد. اما دریاچه دوم همه آب های دریافتی را در خود نگه می دارد.

دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه می دارد، راکد و مرده است.

+  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393      | 

گذر زمان

معلمـ کلاس اول و دومـ و تا نیمه سومـ دبستانمـ یکی بود بنامـ محمدرضـا اقبالی.با قدی متوسط ، خوش تیپ ، عینکی ، خوش اخلاق و حدودا 24 ساله.خدا رحمتش کنه یه روز که سرکلاس بودیمـ حالش خراب شد و رفت و اون روز آخرین دیدار بچه های کلاس با او بود و من کاملا اون لحظات رو به یاد دارمـ. نمیدونمـ ازش کتک خوردمـ یا نه ولی هنوز امضاشو یادم هست. به هر حال بعد از دو سه ماه در اثر سرطان گلو درگذشت و گاهی پنجشنبه ها بهش سرمیزنمـ.

بعد از او چون وسط سال تحصیلی بود یکی بنامـ آقای رحیمی جایگزینش شد. اون خیلی سختگیر ، با ریشهایی شبق و پرپشت و خیلی مومن بود.یادمه که از اون حسابی کتک می خوردمـ.یه تسمه های سیاه و کلفت داشت از نوع تسمه کولرهای آبی که چنان با اون میزد کف دستمون که هنوز دردش رو حس می کنمـ.گاهی وقتا یادمـ هست که از تسمه شلوارش نیز برای این امر خیر استفاده می کرد.از اواسط سومـ دبستان و تا پایان کلاس چهارمـ دبستان با اون بودیمـ. اتفاقا پارسال اومده بود به اداره ما درخواست تاسیس موسسه داشت.جالب بود که بعد از این همه سال منو به اسم کوچیک شناخت و کلی با همـ بگو بخند داشتیمـ.

و اما معلمـ کلاس پنجمـ ما کسی بود بنامـ علی نادی. قدی بلند ، سبزه تیره ، پرحرف ، پرتحرک ، گاهی خیلی خشن و گاهی خیلی مهربان و پولدار. خدا روز بد براتون نیاره. اینقد ما رو کتک میزد که شبها همـ کابوس میدیدمـ.هنوزمـ که هنوزه فک می کنمـ فردا باهاش کلاس دارمـ و خوابای ناپرهیزی میبینمـ و ...

یه بار یادمه که ریاضی بلد نبودمـ منو با چند نفر دیگه مجبور کرد جلوی جماعت دانش آموز دوچرخه های بچه ها رو مثل وزنه بردارها بلند کنیمـ و سردست بگیریمـ. منمـ کمـ رو و خجالتی و لاغر و ... کلی عذاب کشیدمـ . شاید بگمـ اون روز یکی از بدترین روزای اون دورانمـ بود. کلا اعصاب نداشت و منطقش فقط کتک بود. حتی بچه ها تابستونها هم که تعطیل بود حسابی ازش میترسیدن و حساب میبردن و تا شعاع چند کیلومتری ازش فاصله میگرفتن.

بگذریمـ که الان با همون معلمـ کلاس پنجمـ که چندسالی هست بازنشسته شده و حدودا پنجاه سال داره ، دوست صمیمی و شب نشین شدمـ و با همـ کارهایی انجامـ میدیمـ که اون دوران حتی فکرش و تصورش همـ نمیکردمـ که یه روزی من و این معلمـ با همـــ ...

+  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393      | 

درود

درود بر رفقایی که دعـا دارند و ادعا ندارند،
نیایش دارند و نمـایش ندارند،
حیـا دارند و ریـا ندارند،
رسمـ دارند و اسمـ ندارند...

+  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393      | 

وقتی که گرگ ها، به گرگ بودن خود افتخار می کنند!

پدری که دو پسر یکساله دوقلوی خود را در «شادگان- خوزستان» زنده بگور کرد!
در پایان یک دعوای همیشگی، پدری سنگدل، زیر نگاه بازیگوش کودکان، درون زیرزمین خانه «گوری» حفر کرده، و با بی رحمی، دو فرزند پسر دوقلوی یکساله خود را روبروی چشم هراسان مادر، زنده به گور می کند. دو پسر یکساله خود را درون چاله گذاشته و آرام روی آنان خاک می پاشد، و دو کودک مظلوم بی پناه، دو کودکی که قدرتی برای دفاع از خود در مقابل «مهر» پدر ندارند، انگار که سرگرم بازی هستند، با خاک هایی که بر سر و رویشان می بارد، بازی می کنند، غافل از اینکه این بازی، بازی مرگ است و این خاک های سرد، آرام آرام و با زجر و درد، نفس گرم آنان را خواهد گرفت.
جایی که در مقابل عمل بعضی از انسانها، گرگ ها به گرگ بودن خود افتخار می کنند، چرا نباید آسمان و زمین بر مردمان این دیار خشم نگیرد؟ کدام حیوان درنده  و بیرحمی اینگونه که این پدر، فرزندان خود را به قتل رسانده، خون فرزندان خود را ریخته اند و جان فرزندان خود را گرفته اند؟
مادر، ضعیف و ناتوان، هراسان و بی قدرت،  قبر کندن شوهر برای فرزندانش را می بیند، با همه توان، مات و مبهوت، گریه می کند و زار می زند، و بجای قبل از فرزندان مردن، برای آوردن کمک از آن زیرزمین مخوف فرار می کند.
کوچه و خیابان و خانه همسایه ها خالی از یک «دست»، یک «انسان» ، یک «یاور» بوده!؟ نه! «باور» نبوده. مگر ممکن است پایان یک دعوای خانوادگی زنده بگور شدن دو کودک باشد؟ مادر با همه توان می دود و فریاد می زند تا به اولین پاسگاه می رسد، تا بگوید، و تا بشنوند، و تا باور کنند و بیایند، مدتها از مرگ دو کودک خردسال بیگناه گذشته،  و پدر آرام بالای گور کودکان خود نشسته و منتظر است تا مادرشان را به پیش آنان بفرستد!
اینکه پدر چرا و به چه دلیل اینگونه با دست خود فرزندانش را به فجیع ترین وضع کشته است، سوالی بی جواب نخواهد بود. شاید که او تا آخرین لحظات منتظر بوده کسی برای نجات بیاید. همسایه ای! دوستی! آشنایی!
دو پسر یکساله ای که اینک می بایست در این صبح بهاری، به آفتاب و روشنایی، سلامی دوباره می کردند و می خندیدند، اینک بدست نامهربان پدر بر زیر خاک رفته اند. و مادر مانده است و سوگ و عزایی که تحملش در ایران امروز، پیکر و قدرت یک کوه را می خواهد.
ای کاش می شد اینک درون قلب پدر را در فردای روز جنایت دید، بر قلب پدری که دو کودک خردسال خود را زنده بگور کرده است، چه می گذرد؟ این آشوب، این درد، این زخم، این بهت، کی و کجا او را رها خواهد کرد؟

+  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393      | 

تمامـ و نا تمامـ من با تو تمـامـ می شود

خداونـدا …
گره های ناگـوار با تو باز می شوند
شدت سختی ها با تو می شکند
آنان که دنبال رهایی می گردند به تو التمـاس می کنند.
از قدرتت سختی های زندگی حساب می برند.
به لطفتـ علت ها و اسباب فراهمـ می شوند
با توانایی ات سرنوشت جاری می شود و با اراده ات وسایل آماده می شوند.


ادامه مطلب
+  چهارشنبه بیستم فروردین 1393      | 

نکته

مقـایسه کردن ، دزد لـذت استــ (روزولت)

+  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393      | 

معامله

ما همه با زندگی معامله می کنیمـ !
با خودمان همـ معامله میکنیمـ و با کسانی که دوستشان داریمـ همـ
اگر نبخشی ، نمی بخشمـ
خیانت کنی ، خیانت میکنمـ
بدی کنی ، بدی میکنمـ
دروغ بگویی ، دروغ می گویمـ
و همیشه کوچک می مانیمـ….
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر
این را بدانیمـ که با خوب ، خوب بودن هنر نیست...
با ” بـد “،
رفتار صحیح “بلد بودن” هنـر است.

+  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393      | 

ای کاش

ای کاش اندکی فقط اندکی می اندیشیدیمـ

می پرسیدیمـ

عمل می کردیمـ

آنگاه هیچ گاه کتابی را برای شفـاعت ، خاکی را برای طهـارت چند میله آهنی را برای مصـاحبت بر نمی گزیدیمـ

+  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393      | 

مطالب قدیمی‌تر