❸ « ❷ « ❶

دیــــــــــروز » امـــــــــروز » فـــــــــــردا

خارهای زندگی را همـ دوست بداریمـ ...

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد.
خار خندید و به او گفت: سلامـ ای گل. اما جوابی نشنید ، خار رنجید ولی هیچ نگفت.
ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود. دست بی رحمی آمد نزدیک. گل سراسیمه از وحشت لرزید. لیک آن خار در آن دست جهید و گل از مرگ رهید.
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید و گل صمیمانه به او گفت : سلامـ.

آنان که زندگی را بستری از گل سرخ می دانند ، همیشه از خار های آن شکایت می کنند. غافل از اینکه هر خار پله ای است برای در آغوش کشیدن گل سرخ ...

   جمعه هفتم آذر 1393      | 

عبـور

دوست دارمـ یک شبه
شـصت سال را سپری کنمـ ،
بعد بیایمـ و با عصایی در دست کنارِ خیابانی منتظرت شومـ ؛
تو بیایی و مرا نشناسی
دستمـ را بگیری ،
و از خیابان عبورمـ دهی.

   چهارشنبه پنجم آذر 1393      | 

سه تا نکته

اول اینکه ما آدما خودمون الکی الکی کسی رو بزرگ می کنیمـ و اون رو به توانِ n میرسونیمـ.نکنید این کار رو.

بعدشمـ اینکه ، کسی که میتونه عصبانیت بکنه ، رویِ مغز و روح و روانِ تو کنترل داره.پس مواظب باشیمـ که عصبانی نشیمـ.

و در آخر اینکه جهنمـ رو اَرزون نخریمـ ، هر چند گِرونش همـ باز ارزونه. پس بیایید که اصلا جهنمـ رو نخریمـ ...

   سه شنبه چهارم آذر 1393      | 

ﺳﻨﮓ ﻭﺟﻮﺩ

ﺩﯾﺪﯼ ﻧﺎﻧﻮﺍ ﭼﻄﻮﺭ ﺧﻤﯿﺮ ﻧﺎﻥ ﺳﻨﮕﮏ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻨﻮﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ 
ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ؟
ﺧﻤﯿﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ
ﺍﻣﺎ ﻧﺎﻥ ﻫﺮﭼﻪ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺍﺯ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ 
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺩمـ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ؛
ﺳﺨﺘﯿﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ، ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺗﻨﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺳﻨﮓ ﮐﻤﺘﺮﯼ ﺑﺨﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺗﻌﻠﻘﺎﺕ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻦ ، ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ، ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ...
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻨﻮﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﻨﻨﺪ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ تنـﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﭘﺨﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺳﻨﮕﯽ ﻧﻤﯽﭼﺴﺒﺪ.
ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﯼ ؟
ﺳﻨﮓ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﮐﺪﺍمـ ﺍﺳﺖ ؟

   دوشنبه سوم آذر 1393      | 

ماه من گریه چرا

دیشب رفتمـ به دیدنش. خیلی نگران بود و این رو میشد از چشمای پر از مهرش فهمید. استرس داشت و انگار از چیزی میترسید. کنارش نشستمـ و دستاشو در دستامـ گرفتمـ و به صورت قرص ماهش خیره شدمـ . فهمیدمـ که باید باهاش حرف بزنمـ تا حرفای نگفته اش رو از سینه بریزه بیرون.

در حالی که چشماش نـمـ شده بود می گفت؛ حال خوشی ندارد ، دچار تشویش هست ، هیج جا نمیخواهد برود ، هیچ کسی رو نمیخواهد ببیند ، هیچ میلی به غذا خوردن ندارد . میگفت فشار خونمـ بالاست ، تپش قلب دارمـ و همش از درون داغ میشمـ و دوباره یخ میزنمـ و از همـ می پاشمـ ...

می گفت که دوست ندارد به بیمارستان برود ؛ چرا که به محض رسیدن به اونجا بدنش را با آمپول ها داغون میکنن و  سِرُمـ میزنن و ... و ازمـ خواست تا نگذارمـ او رو ببرند و قول دادمـ که نگذارمـ.

خیلی خودمو کنترل کردمـ تا چشمامـ خیس نشن و به همه ی حرفاش گوش دادمـ و صبر کردمـ تا خودشو خالی کنه و حرفی به دلش نماند. بعد که تمومـ شد دلداریش دادمـ و بغلش کردمـ و کلی باهاش حرف زدمـ... و بالاخره تونستمـ خنده بر لبای بی رنگ و حال و خشکش ببینمـ و نفس عمیق و بلندی کشید و حس کردمـ آرومـ شده.

میخامـ هر روز برمـ ببینمش و بیشتر او رو گوش کنمـ و باهاش باشمـ.

   پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393      | 

یک ایده ی خوب

   چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393      | 

راه بیا با من

بي تاب كه مي شومـ به تاب گيسوي تو پناه مي آورمـ
و نرگس فتان چشمـ هايت را قسمـ مي دهمـ كه با اين ساز ناكوك دلمـ راه بيايد.
تو نباشي نه دلمـ نه سازمـ كوك نيست...

   چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393      | 

به خودمـ

سیاه پوشیده بود به جنگل آمد. من همـ استوار بودمـ و تنومند. من را انتخاب کرد.
دستی به تنه و شاخه هایمـ کشید ، تبرش را در آورد و زد و زد ، محکم و محکم تر ...
به خودمـ میبالیدمـ ، دیگرنمیخواستمـ درخت باشمـ ، آینده ی خوبی در انتظارمـ بود. میتوانستمـ یک قایق باشمـ ، شاید همـ چیز بهتری...
درد ضربه هایش بیشتر می شد و من همـ به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردمـ.
اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، شاید او تنومند تر بود ، شاید هم نه. اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید همـ زود از من سیر شده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتمـ.مرا رها کرد با زخمـ هایمـ و او را برد ...

من نه دیگر درخت بودمـ ، نه تخته سیاه مدرسه ، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ... خشک شدمـ.

می گویند این رسمـ شما انسانهاست. قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید.
ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ، تا مطمئن نشدی احساس نریز ، دیگری زخمی می شود ، خشک می شود ...

   سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393      | 

فرزندانمـ مهمانانی در خانه امـ هستند

بزرگی میگفت : بزرگترین اکتشاف برای من این بود که فهمیدمـ " فرزندانمـ مهمانانی در خانه امـ هستند و روزی از کنارمـ میروند" و دیگر اینکه روزها با سرعت عجیبی می گذرند و آنها به زودی زود از من جدا می شوند.

با خودمـ گفتمـ باید یکی را انتخاب کنمـ : نظمـ خانه یا اینکه فرزندانمـ به خوبی از من یاد کنند ؟ و  مدامـ فکر میکردمـ به اینکه کدامـ یک مهمتر است: خانه و نظمـ در آن و یا اخلاق و روحیه و حسن تربیت فرزندانمـ ؟

بعد از مدتی به این نتیجه رسیدمـ که آنها مهمانان من هستند و این باعث شد اولویت هایمـ را تغییـر بدهمـ و بعد از این مهمترین چیز نزد من آرامش خاطر آنها تریبیت و آنها شد.

شروع کردمـ به پیاده کردن نقشه امـ ، و طبعـا مجموعه ی کمی از قوانین مهمـ را انتخاب و خودمـ را ملزمـ به اجرای آنها کردمـ و بقیه ی چیزها را بدون هیچ قیـد و شرطی ول کردمـ.
مثلا از عصبی شدن و داد زدن کمـ کردمـ و آرامش گرفتمـ و از وسواس هایمـ گذشتمـ و به خانه ای راضی شدمـ که مقداری به همـ ریخته است و کمی شلختگی در آن مشاهده می شود اما فرزندانی را تحویل گرفتمـ که آرامش دارند و از من و خشمـ هایمـ نمی نالند در نتیجه رابطه ی من و آنها بسیار قوی و زیبا شد.

   دوشنبه نوزدهم آبان 1393      | 

چه باید کرد ؟

ما در مدرسه خیلی چیزها یاد می گیریمـ. از نامـ پایتخت ترکمنستان گرفته تا اندازه مرتفع ترین قله دنیا و از تانژانت و کوتانژانت تا نامـ سلول ها و ثلاثی مزید.
اما واقعیت این است که به جز آموخته های اصلی (خواندن و نوشتن و چهار عمل اصلی ریاضی) ، بسیاری از مطالبی که در مدرسه یادمان می دهند، عملاً در زندگی به دردمان نمی خورند.
این تنها یک روی سکه است و روی دیگر سکه، چیزهایی است که باید یاد می گرفتیمـ و نظام آموزشی آنها را از ما دریغ کرده است:
- بسیاری از ما دقیقاً نمی دانیمـ مکانیزمـ خشمـ چیست و چگونه می توانیمـ خشمـ خود را کنترل کنیمـ.
- خیلی از ما وقتی بلد نیستیمـ با دوست، طرف تجاری، همسر و فرزندمان چگونه مذاکره کنیمـ.
- یادمان نداده اند چگونه مراقب ظرفیت های عاطفی مان باشیمـ تا فریب مان ندهند.
- نمی دانیمـ آداب معاشرت در فلان موقعیت اجتماعی چگونه است.
- قدرت حل مسأله نداریمـ.
- از راه های علمی و ساده ای که می تواند خلاقیت مان را شکوفا کند بی اطلاعیمـ.
- نمی دانیمـ به سؤالات جنسی فرزندمان چگونه پاسخ دهیمـ.
- تفاوت های بنیادین ذهنی و الگوهای رفتاری زنان و مردان را نمی شناسیمـ و به همین دلیل همواره در تعامل با همسرمان دچار سوء تفاهمـ و تنش هستیمـ.
- و ... 
ندانستن همین مسائل، زندگی را بر اغلب ما تبدیل به جهنمـ کرده است و چون اکثرمان نسبت به این ها آگاه نیستیمـ، کل جامعه در گیر التهاب می شود. از جمله روابط همسران که اساساً برای آرامش بخشی است، در بیشتر موارد به نزاعی مستمر تبدیل می شود که روح دو طرف را می آزارد و فرزندان را تحث تأثیرات سوء قرار می دهد.
همه ما صورت مسأله را می دانیمـ و می خواهیمـ با کمک یکدیگر، راهی برای آموختن مهارت های زندگی - که ما ترجیح می دهیمـ آن را «سواد زندگی» بنامیمـ - بیابیمـ. 
چه باید کرد ؟ آیا باید دست بر روی دست گذاشت و در ناآگاهی مستمر به سر برد ؟ پاسخ لابد منفی است و باید راهی جست...

   دوشنبه نوزدهم آبان 1393      | 

مطالب قدیمی‌تر